امشب...!

امشــــــــــــــــــــــــــــــــب از آن شبهاییست...

که دلـــــــــــــــــــــــــم هوای آغوشت را کرده...

افـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــوس...

که جز پاهای بغــــــــــــــــــــــــــــــــل کرده ام...

مهمان دیگری نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارم...!

/ 8 نظر / 15 بازدید
محمد علی

اين باران است يا...؟!!! آرام آرام، ترانه های دلتنگی من، ياد تو، و عصر يک روز کمی بهاری، در انتهای فصلی که زمستان می بارد از روزهايش!! اشک من ! ـ چشمانم! ـ وآسمانی که هيچگاه از ياد تو، ـ آبی ـ نمی شود!!. ـ دلم ـ ــ واين بار کسی نمی داند، نمی بيند، چرا در زير باران آهسته آهسته می کشم برراه، ـ پای را !! ـ با دستی بر گريبان و نگاهی بر آسمان! ـ و باران است که می بارد ـ با بغضی در گلو و يادگاری بر صورت! ـ اشک ! ـ و ماتمی در دل!! کسی نمی داند؟! اين باران است يا...؟!!! [گل]

ایلیا

آدمها کنارت هستندتاکی؟؟ تا وقتی ب تو احتیاج دارند و از بعدش از پیشت میرن... یک روز!!!کدام روز؟؟؟وقتی کسی جایت آمد، تا چ موقع؟؟؟تا موقعی که کسی دیگر را برای دوست داشتن پیدا کنند... میگویند عاشقت هستنم؛برای همیشه نه... فقط تا وقتی که نوبت بازی با تو تمام شود... و اینست بازی با هم بودن...

سارا

خیلی قشنگ بود.ممنون[نیشخند][گل]

الهام

[ناراحت][افسوس][افسوس][افسوس][افسوس]

مهدیه

همیشه همینجوریه.... همش صــــــــــــــــبر...همش کنار اومدن با شرایطــــــــــ!! آدم واقعا خسته میشه!

متین

درک میکنم عمییییبیقا!![لبخند]

فهیمه

سلام.خیلی زیبا نوشتین.خوشحال میشم به من هم سری بزنید